بالداره - تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 18:58
یه مشتری هم داریم (مونث)مثل پسر ها رفتار میکنهمثل پسرها مو هاش میزنهمثل پسر ها لباس می پوشهیه جوری هم به من نگاه میکنه من خودم میترسم امروز آمده بود فروشگاه نوار بهداشتی میخواست دستش نمی رسید بهش دادم میگه بزرگه میگم بله خانوم لارج هست بالداروالا یکی نیست بگه ....
چنین است دست روزگار - تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 18:58
مادر که خواهر را به صبر و شکیبایی می خواند خواهری که همچنان پرستاری میکند از مادر شوهرپدری که دعا میکند قبل از دست و پا افتادن از دنیا برودگهی پشت زین و گهی زین به پشت
کجایند آن روزها - تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 18:58
یاد آن روزهای که بی ملاحظه میرفتم سر کار انگار که صبح اعزام میشم به خط مقدم شب که بر میگردم احساس میکنم باید قرنطینه شوم هر چند از خود ترسی ندارم و نگران پدر و مادر پیرمم ابتلای من یعنی ابتلای آن ها و .....
دستگاه هاتو نو - تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 18:58
امروز که همسر کارفرما آمده بود فروشگاه داشتن با هم حرف میزدن تو این شرایط من صحنه رو ترک میکنم که نباشم و راحت باشن با هم داشتن روی میز رو ضد عفونی میکردن تو همین حال یه مشتری آمد و چون آشنا بود گفت آزفنداک برام چای بیارتا من رسیدم مشتری گفت میز رو ول کنین دستگاه ها تونو ضد عفونی کنینداشتم روده بر م...
فصل نه ماه بدبختی - تاریخ: 1398/10/21 ساعت: 7:11
صبح وقتی سرکار میرم این دانش آموزهارو میبینم که کتاب بدست منتظر سرویسن خدا چه روزهای گذشت چه بدبختی هاییمن دلم میسوزه براشون یا برادر زادم کلاس اول با چه بدبختی داره نوشتن و خواندن یاد میگیره زمان دان
عزیز دلم کار فرما - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 5:13
این کارفرما ما خیلی آدم کار درستی هست تخم مرغ رو نمیذاره مشتری خودش برداره میگه سوا میکنن بزرگهارو میبرن کوچیک میمونه واسه بقیه آنوقت تا دلت بخواد گرون فروشی تاریخ گذشته الی ماشاالله از این کارها دوسش دارم با تمام دروغ های که میگه و من خندم میگیره
مجبورم مجبور - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 5:13
آخه یعنی چی که استعفاء هم دست خودت نیست حالا تو از کار استعفاء بده کی موافقت میکنه آقا درسته من کارم درسته ولی دلیل نمیشه از این کار راضیم آخرش که چی تا آخر تابستان مجبورم
رفت و رفت - تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 1:46
رفت آن ناخوشی ها و آمد این ناخوشی های جدیدکلا نه خوشی آمد نه خوشی رفت اما من همچنان پابرجام و ایستاده ام
ساغول گنه غم - تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 1:46
در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر میزند
حمالی - تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 1:46
حالا چون رفتم دارم حمالی میکنم از زمین و زمان تماس میگیرن واسه کار
خدا رو دوست دارم - تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 1:46
خدا رو دوست دارم واسه بیرون بودن مو محاکمه میکنه ولی چیزی از بیرون بودن گوشت ران به وضوح اون مو چیزی نگفته پس مشکلی نیست بعد میگن آزادی نیست خوب دلبندم نکنه وسط خیابون س... میخوای
زبون در میاره - تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 1:46
حالا من به دختر بچه همسایه یه زبون درآوردمهی میره میاد تا منو میبینه زبون درمیاره شانس نداریم که
پیراشکی - تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 1:46
دیروز واسمون بار آمده بود داشتم تحویل میگرفتم یک به یک فاکتور و جنس هارو تطبیق میدادم پیراشکی بود تو جمعشون باز کردم تا ببینم تاریخش مال کی هست دیدم نوشته 98/8/2 در واقع هنوز تولید نشده یعنی امروز به تولید می رسهبنده اطلاع دادم ولی تا 8/2برسه پیراشکی تموم شد به فروش رسید منم
استعفاء - تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 1:46
هر چند از اول راضی به این کار و شغل نبودم گفتم شاید بعد از مدتی حل میشه حل نشد که هیچ غم دیگری بر غم هام اضافه شد جنس رسیده دست مشتری اما هنوز تاریخ تولید رو جنس یه روز جلوتر از تاریخ و تقویم هستکارم
پسا نوشت زلزله - تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 1:46
حالا مادر من یه زلزله ای آمد و رفت تو رو خدا بذار بریم بخوابیم
جوک زلزله - تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 1:46
بله حالا که زلزله به خیر گذشته همه جمع شدن و دارن جوک میسازن و میخندنفی الواقع بگم که بنده زبونم بند امده بود الان داره باز میشهبعد یه دقیقه زلزله داشتیم دنبال پدر می گشتیم پدر کجاست تو اتاق تو خونه کجاست کسی خبر نداشت ازش بعد این ور اون ور رفتن دنبالش دیدم از دستشوئی امده بیرون میگم آخه پدر من تو ا...
ساعت یا کاندوم - تاریخ: 1398/9/3 ساعت: 1:46
امروز سر کار جلو لوازم آرایشی بهداشتی بودم یه پسره هست اونجا کار میکنه یه تختش کمه گاهی فکر میکنم زیاد میفهمه گاهی اصلا نمیفهمه بگذریم امده پیشم یه بسته برداشته میگه آزفنداک این ساعت قدیمی تو جیبی چن
020 - تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 1:28
آخه خواهر من اون چادر رو یا سرت نکن یا سرت میکنی ... چادر ... چادر مانتو جلو باز نیست
021 - تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 1:28
تا ظهر میخوابم تا جمعه بگذرد اما دلتنگی جمعه وقتی شروع میشود که بیدار میشوی و میبینی آسمان از تو دلگیر تر است نه می بارد نه تمام میشود عین خودت دلگیر دلگیر مثل همان بغض مانده در گلو
022 - تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 1:28
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم ، تا که در آن نقطه ی دور ش

برچسب‌های مرتبط

اعتراف می کنم | اعتراف میکنم وقتی بچه بودم | اعتراف میکنم هیچکاک | اعتراف می کنم طنز | اعتراف می کنم خنده دار | اعتراف می کنم های خنده دار | اعتراف می کنم های جدید | اعتراف می کنم جدید | اعتراف می کنم باحال | من اعتراف میکنم