خاطره دارن - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 21:38
آهســته بياچيــزی هم ننــويسنــظر هم نگــذارهمــان كه بخــوانــی بــس استمــن به بــی محــلی های آدمــها عــادت دارم--------------------------------------------------------------روزی به دنیا امدم همه می خندیدومن گریه می کردمروزی خواهد امد که من امیدوارم خنده کنم و همه گریه کنندروزی که جسمم به خاک و ...
خوابیده هست - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 21:38
آهســته بياچيــزی هم ننــويسنــظر هم نگــذارهمــان كه بخــوانــی بــس استمــن به بــی محــلی های آدمــها عــادت دارم--------------------------------------------------------------روزی به دنیا امدم همه می خندیدومن گریه می کردمروزی خواهد امد که من امیدوارم خنده کنم و همه گریه کنندروزی که جسمم به خاک و ...
این دست دست بشو نیست - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 21:38
با پی گیری های زیاد تو پادگان به ارومیه اعزام شدم اونجا هم دکتر ارتوپد کاری نکرد و فقط یه استعلاجی گرفتم امدم خونه اینجا رفتم دکتر گفت غضروف نداره باید امپول تزریق شه یا اینکه پیچ و مهره شهحالم خراب شد ابراهیم کنارم بود ذه دقیقه پاهامو بالا نگه داشته تا به حالت اولیه برگردم هیچی دیگه دست راستمو کنار...
کارت بهداشت - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 21:38
روزاهای اول که رفتیم یگان به عنوان مقسم غذا من و سعید را انتخاب کردن و فرستادن تا از بهداری پادگان کارت بهداشت بگیریم واسه کارت گرفتن فرستادن شهر برای ازمایش باسعید رفتیم واسه ازمایش با جنگ و جدا با طرف که دیر امدین نمیشه و بابا ما سربازیم و مرخصی نمیدن و فلان وبهمان راضی شد تا ازمایش بگیره دوتا ظرف...
.... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 21:38
آهســته بياچيــزی هم ننــويسنــظر هم نگــذارهمــان كه بخــوانــی بــس استمــن به بــی محــلی های آدمــها عــادت دارم--------------------------------------------------------------روزی به دنیا امدم همه می خندیدومن گریه می کردمروزی خواهد امد که من امیدوارم خنده کنم و همه گریه کنندروزی که جسمم به خاک و ...
جاده های شمال ... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 21:38
چهار روزی بود که با داداش ها دسته جمعی رفته بودیم شمال از اون ور هم معلوم نیست تو پادگان اضاف بزنن یا نه اگه بزنن یه ماه رفته تو پاچمولی شمال خوش گذشت ،جنگل و شالیزارها ،لب ساحل کنار دریا اه که زود تموم شد شهر خودمون یه دنیای دیگه ست شمال یه دنیای دیگه بیابون خدا هم یه دنیای دیگه پادگان هم یه دنیای ...
تولد - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 21:38
هر سال این روز کسی نیست و کسی یادش نیست بیشتر سالها خودمم یادم نبود که امروز تولدم هست امروز تو حین جمع کردن وسایل بودم که آماده شم برم یه اس ام اس آمد باز همراه اول بود تولد ما رو تبریک می گفت داشتم صبحانه میخوردم یه اس ام اس هم آمد باز کردم دیدم بانک کشاورزی هست تبریک میگه خخخخخاما یه رفیق از دورا...
اعتراف می کنم - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:46
خدایا اشتباه کردم خدایا ببخش خدایا من واقعا عمق فاجعه را تا این حد نمی دانستم من .کسی از کلمه (والا)خبری نداشت همش کار من بود هی تو آخر نظرات و نوشته والا فرستادم حالا هر نظری متنی میبینم آخرش همین کلمه هست یعنی همه گناه ها کردن منه که این کلمه رو رواج دادم خدایا توبه توبه
نمیدونم - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:46
خدا قربونت برم یعنی تا آخر رمضان اینجوری خنک باشه هوا چه شود دیروز شب که از مسجد برگشتم دیدم پدر و مادر نشستن من اولین نفری بود که آمدم خونه اون شب یعنی سه نفری بودیم که یهو مادر بدون هیچ مقدمه ای رو کرد به منو گفت ازفنداک من از دختر فلانی خوشم میاد چطوره اونم بگیرم برات من هنگ کرده بودم که پدر گفت ...
شب قدر - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:46
شب قدر است و محتاج دعاییم التماس دعا
خسته - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:46
از این کار خسته شدم خسته میدونی خسته
خوشه های طلایی - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:46
هر فصل رنگی دار میان ای خوشه های گندم زمستانش سفیدبهارش سبز تابستانش زرد پاییزش به رنک خاک وفقط خاک این روز ها درگیر این خوشه های طلاییم اخه که برکتیست خدا میداند و ما نمی دانیم
.. - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:45
این از قالب جدید اینم اهنگ جدید بازم مشکلی بود خبر بده
ازدواج - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:45
دیروز مادر که رفته بود عروسی یکی از وابسته های دور تو خونه داماد یه دختری دیده و پسندیده بود حالا بعد امدن از عروسی به اون وابسته زنگ زد و گفت فعلانی چچور دختریه چچور خانواده این اونم گفت دخترشونو نمیدن به پسر بزرگ حالا گفت پسرت چند سالشه گفت 28گفت فکر نکنم بدن مادر گفت به هر سنی بگن پسر دارم از خند...
روز موعود - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:45
بلاخره روز موعود رسید خدا ببین از کجا دارم مینویسم خوابگاه دانشگاه تبریز خدا دانشجویان مارا خدا با شورت داره میگرده غذا میپزه داره با عشقش همیجوری با شورت حرف میزنه مثل جغد خودمون هستن بیشترشون شب کار خدایا از توصیف اینا من باز موندم هنگ کردم گریه های پدر و مادر بخصوص دو خواهرم داشت منو هم به گریه م...
اولین مرخصی یک روزه - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:45
بعد یه ماه یه روز مرخصی آدم نمیدونه چیکار بکنه از چی بگه از کجا بگه کجا بره الان سردرگم هستم آخه نا انصاف من یک روز رو کجای دلم بذارم وقت نکردم حتی نظراتتونو تایید کنم این رژه تا تموم بشه

برچسب‌های مرتبط

اعتراف می کنم | اعتراف میکنم وقتی بچه بودم | اعتراف میکنم هیچکاک | اعتراف می کنم طنز | اعتراف می کنم خنده دار | اعتراف می کنم های خنده دار | اعتراف می کنم های جدید | اعتراف می کنم جدید | اعتراف می کنم باحال | من اعتراف میکنم