در گیر و دار زندگی وقتی داشتم دست و پا میزدم و امیدوار بودم به اینده که امسال نه سال اینده درست میشه نشد که نشد این سال ها از پی هم می رفتن و هیچی درست نمیشد یه روز که تو اینه نگاه میکردم موی سفید سرمو به وضوح دیدم به یکی یکی کشیدنشون به خودم دلداری میدادم و باز دست و پا میزدم تو این زندگی لجنی امروز وقتی تو آینه نگاه میکردم دیدم ریش هام هم سفید شده
با پاک کردن اینه با دستمال تو دستم گفتم 31 سالگیت مبارک باشه آزفنداک یه سال دیگه هم به رفتن و نرسیدن ها اضافه شد
سعید زنگ زده تبریک میگه میگم تو معدنم میخوام برم یه کیک و کادو واسه خودم بگیرم میگه اره برو کنار دستگاه سنگین ها تولد بگیر میگم چه اشکالی داره شمع ها رو روشن میکنم و با پاکت بیل مکانیکی میزنم لهش میکنم
میگه عقل نداری پاشو برو چهار راه سعدی اولین دختری که دیدی بهش بگو امروز تولدته و بگو باهات بره تا تولدت رو جشن بگیرین
میگم داداش انگار اینستا و یوتوب خیلی میگردیا حواست باشه اینجا کجاست
برچسب:
نویسنده: روژان زارعی